بهار دست های توست
و شکوفه های درختی که مثل لبخند تو
نام اش را نمی دانم.
سرخی گونه هات
دل سیب های هفت سین را برده
و نگاه تو سبز ترین خیال دنیاست
وقتی آفتاب گرم می افتد روی دیوار نگاه
حتمن جایی دورتر از اینجا،
تو داری چشم هات را باز می کنی
ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ
ﺷﮑﻮﻓﻪ، ﺑﻬﺎﻧﻪﯼ ﺗﻮ ﺑﺎﺷﺪ
ﻭَ ﺗﻮ
ﭘﯿﺮﺍﻫﻦِ ﺗﻤﺎﻡِ ﻓﺼﻞﻫﺎ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺭﺍﻫﻨﺪ
بهار...
از نامه های عاشقانه ی من و تو
شکل می گیرد...
*
«دوستت دارم»
و پایان سطر نقطه ای نمی گذارم.

+ نوشته شده در دوشنبه ۲۲ اردیبهشت ۱۳۹۳ ساعت ۱۱:۳۲ ب.ظ توسط اناهیتا
|
خداوند بی نهایت است و لا مکان و بی زمان ،اما به قدر فهم تو کوچک می شود،به قدر نیاز تو فرود می آید، به قدر آرزوی تو گسترده است و به قدر ایمان تو کارگشاست