گهگاهی سفری کن به حوالی دلت
شاید از جانب ما
خاطره ای منتظر لمس نگاهت باشد...
**************
یادت....
پرچم صلحی است میان
این همه شورش افکارم!
**************
چشمانت را ورق بزن
شاید
در گوشه ای از آن مرا به یادگار کشیده باشی...
***************
هوا پر شده از دوستت دارم هایی که به بادها سپرده ام
کاش پنجره ات باز باشد....
***************
شبی باران
شبی آتش
شبی آیینه و سنگم
شبی از زندگی سیرم
شبی با مرگ میجنگم
تو آتش میشوی بر خرمن احساس تنهایم
تو را با هر نفس میبویمت اما
باز دلتنگم.....
****************
اگر ای دوست تحمل بنمایی
همچو خاری که شود همدم گل
با تو تا مرز شکفتن
با تو تا سبز شدن
آن طرف تر حتی
با تو تا زرد شدن میمانم....
****************
وقتی می گویم دوستت ندارم
به چشمهایم نگاه نکن...
من هیچ وقت دروغگوی خوبی نبوده ام...!

+ نوشته شده در یکشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۹۱ ساعت ۷:۴۹ ب.ظ توسط اناهیتا
|
خداوند بی نهایت است و لا مکان و بی زمان ،اما به قدر فهم تو کوچک می شود،به قدر نیاز تو فرود می آید، به قدر آرزوی تو گسترده است و به قدر ایمان تو کارگشاست